در مدرسه رفاه ارتشی بودم

در رکس تماشاچی بودم

در شصت و هفت جوانی سالخورده بودم

در هفتاد و هشت دانشجو بودم

روزنامه نگار بودم

قاتل زنجیره ای بودم در هفتاد و هشت و نویسندگی های همیشگی اش

در هشتاد و هشت مردم بودم

رای بودم

موازی صندوق

در نود و شش سلاح بودم ، که به رگبار می بستم خودم را!

در جنگ هشت ساله:

شهید بودم

جانباز بودم

مفقودالاثر شدم

در خرمشهر غواص بودم تا در کوی دانشگاه پرواز کنم

در کوی دانشگاه ریش تراش شدم تا از سربازی معاف شوم

و بعد سربازی سیلی خورده شدم در خطوط بی آر تی

در خاوران خشک، کاشته شدم!

تا در کهریزک جوانه زنم

در نود و هشت بنزین شدم

در آسمان، هواپیمای موشک خورده

در نود و هشت پدر بودم من

اسماعیل ری را مرده

مادر شدم من – مادران همگان این سال ها

مادری نفرین شده ام امروز ، که آسمان و زمین تاب شیون اش را ندارد

دانشجوی ام من امروز که از خواب برخواسته

زندانم من – محبوس کننده شرف

دانش آموزم من امروز – که از فردای با تویی هراسناکم و خشمگین

زن ام من امروز

گیسوی ام شعله میشود بر خرمن جانت

و در تشک کشتی نوید میشوم تا صدایم هراس انگیز ترین نوای دادخواهی شود

پویا می شوم در راه کرج

حدیث میشوم در تمام پیاده رو های شهر

نیکای ایرانم

به تاراج میدهم زیبایم را

به یغما میدهم نامم را

اما شما نخندید

مهابادم من! جوانرود سالخورده که در خون خود غلط می زنم

شب ها تهرانم ، اسیر یک توده ابر سیاه

در روز اما زنی هستم که بی روسری وحشتم را در نگاه مرگ جستجو می کنم

شنبه ها کردم

یکشتبه ها عربم

لرم من دوشنبه

سه شنبه ها فارس میشوم

چهارشنبه ها اما کلیمی و زرتشتی ام ، گاه گبر و گاه نسورم

پنجشنبه ها لائیک میشوم

اما جمعه ها ، جمعه ها من بلوچ میشوم – لباسی سفید به تن

دستی بسته به ستون نظامت

لب تشنه و چشم انتظار

فردا اما از آن من است

زیرا که چون تویی مرده است

و آسمان رنگ آبی اش را باز می شناسد.

معجزه باور توست به خودت

ناممکن ها را رها کن ، این روزها ممکن ها هم بی معجزه ها اتفاق نمی افتند.

باور کن تا معجزه باشی

چقدر اذیت شدی تنهای صبور من بسان کوهی که تاوان برف را داده بسان عقابی که طوفان ها از سر گذرانده

کاش فرشته مراقب ات میشدم تا از این تند بادها بسلامت تر می گذشتی با چشمانی که هنوز برق اندلیب نگاهی خسته اما مصمم را راه می روند در نگاه من

خسته می رقصد پلک هایت اما هنوز منم که با آنها به پرواز در می آیند.

تو تپه بودی که کوه شدی

عقاب بودی که سیمرغ شدی و من مصلوب نگاهی بودم که هنوز برصلیب تنت دست و پا می زنم نگاه می کنم و از حال می روم

کبوتر آزادی را از تو می آموزد و اسپارتاکوس در کنار تو به رزم با جهانی به این سان خسته برخاسته است

تو حاجت همه احتیاج های منی تا در تو به خوابی در آرامش فرو روم.

و قلبت را نوازش کنم

گور خودم را کندم ، همان روز که در مترو از روبه روی پنجره چشم در چشمانت دوختم 

گور خودم را با دستان خودم کندم آن روز که سوار بر ماشین بسمت فردیس در حرکت بودیم !در لحظه خندیدن هایت و جواب تماس مادرت ندادن هایت انگشت در لابه لای موهایت کشیدم

آنجا که در میان قدم زدهایمان سرم را در میان گردن بلندت گذاشتم داشتم با بیل و کلنگ گور خودم را می کندم

در امامزاده طاهر - شب - که لب بر لب ات گذاشتم آخرین کلنگ های گور خویشتن را وجب می زدم 

 

بی که دانسته باشم مرگ من، بدستان پر مهر تو رقم خواهد خورد 

بی آنکه دانسته باشم نفس نفس زنان می میرم در مراقبتی که نام تو را در حنجره ام قل و زنجیر کرده ام

 

 می دانستم که گردانی را به مسلخ می بری 

نمی دانستی که در این گردان آنکه بی باکانه و با پای خویش و به خواسته خویش جسورانه پیش می رود تنها منم 

کلاغ بی بالی که سال ها پیش گور خویش را به تلنگر تو وجب به وجب با دندان تراشیده است .

 

عقاب نبودم !

کبوتر و قناری و کبک خرامان دوست داشتنی هیچ حجره ایی نبوده ام ! تنها دوست دار نگاهی بودم که مرا به هزار تمنا در مسلخ نمی دانم های همیشه رها کرد!

 

نه فیلم بودی نه کتاب بودم 

وسعت دوست داشتن هایم همان هفتی بود که پیش آغاز زمین تقدیمت کردم و هرگز بازپس اش نمی گیرم 

مرگ من در زندگانی ام رقم خورد پیش از دیدارت هیچ بودم 

پس از پایان هم هیچ ام ، اما اگر پایانی در کار باشد

می دانی که نیست !!!

 

زیرا که من همیشه منتظر کافه دنج در کنار تو هستم.

 

 

کلاغ

1400.آبان.27

شاید آخرین پست

شاید بهتر این باشه که بعضی وقت ها آدم جمع و جور کنه و بره

جاش مهم نیست

حتی رفتنش هم مهم نیست

مهم ، نبودنست

اما سختی رفتن و دلکندن بواقع سختی رفتن و کندن نیست!

بد ماجرا اونجاست که وقتی می ری به پشت سرت که نگاه می کنی می بینی ، هیچی با خودت برنداشتی ، همه چی باقی گذاشتی و رفتی!

 

اما بازهم میگم بعضی وقت ها نبودن بهتر از بودنِ

بعضی وقت رفتن بهتر از نرفتنِ

نخندیدن بهتر از خندیدنِ

 

‏هرگز هیچ لحظه‌ای را دو بار نخواهی داشت.

 

 

 

شاید درستش هم این باشه،شاید هم نباشه..

 

اما این حسی که داره من می خوره ، می تونه دلتنگی نباشه.

می تونه خوره ای باشه که اسم نداشته باشه.

 

دارم تموم میشم

بدون اینکه واقعا چیزی ازم کم بشه

 

دارم فریاد می زنم تو خواب و تو بیداری

بدون اینکه کسی صدام بشنوه

 

دارم اشک می ریزم

بدون اینکه چشمم خیس بشه

 

مثل ی مرد وایسادم

بدون اینکه پا داشته باشم.

 

ولی هنوز هم حسم بهم دروغ نمیگه، لعنت به من و حس ام

تولدت مبارک بی آنکه تولدی در کار باشد،

میلادی به غایت تهی..

 

دلتنگ تو ام بی آنکه تویی در کار باشد.

بی آنکه منیتی در من باشد

 

بی انکه حبابی که از تو می شناختم ترکیده باشد!

 

 

139999999.آمرداد

این زمان و این مکان، اما امکان نیست!

تا وقتی لفظ ابعاد به گونه ای چیده میشود که ملکوتِ نشدن قرقره شود در گلوی هر شنونده و هر بیننده ای

پس برای چه به فکر تعقیب زمانیم؟

ماشین زمان هیاهوی چیست...!؟

 

شاید به واقع برخی گذشته ها بدرستی به هم تنیده شده که امروز به این راستایی زندگی "گُه واره" ناراستی است!

چه چیز باید دستکاری شود تا کدام تاریخ زمانِ سوگوار آدمی نباشد.

 

مرگ: که هر چه بود و هست ، می ماند

عشق: که تنها ملاقاتی را می طلبد و نگاهی و کلامی مابقی هوس است و شهواتی که هیچ.

اما استعاره هنر که بی عشق به انسان هر چه ساخته و سروده شده بی ارزش است و هر چه که با عشق آغازیده تلاطم هوش ربای دوست داشتن است.

 

پس نگران گذار زمان نباش.

زمانه تبهکار تر از همیشه با اسیران اش زمان و مکان و امکان به پیش می رود و ما تماشگران گاه با کف و سوت و گاه با اه و تف بدرقه اش می کنیم !

و به صلابه کشیده میشود آنکه عینک انسانیت بر چشم دارد و در قلب اش تاجی از عشق بسر.

همچون آن کودک یخ فروش

همچون دخترک کبریت فروش

و همچون آن کلاغ زشت گل فروش.

 

آری سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.

روزی که نمی دانم کیستم و کجایم ، پیر و فرتوت درحال نزاری که شکسته و خسته بر صندلی، تنها!انتظار مرگ را می کشم .

تو را به یاد می آورم

پیر ، با موهای فر بلندی که کاملا برف کهنسالی نشسته است به رویشان!

و یگانه دخترم بهار لیوان آبی ولرم را به دستم می دهد با قرص هایی که همیشه از خوردنشان امتناع می کنم.

 

آن روز بیاد تو می افتم دوباره و دوباره و دوباره ......!

 

و درست در آن سوی کره خاکی !

تو هم که از همه نبردهای عمرت گاه پیروز و گاه مفلوک بسلامت گذشته ای با هیچ حسی باز مرا بیاد می آوری .

تمام خاطرات فراموش شده را ! و لپ تاپی طلب می کنی.

باز وبلاگ مرا باز می کنی و شروع به خوانش همه کلماتی که سال ها پیش  اسیر نامت کرده ام میشوی...

 

بعید است اشکی جاری شود.

 

و من که در وبلاگ تو جز چند پست چیز دیگری ندارم .

 

کامنت هایت را مرور می کنم و تمام کلماتی که برایت سر به مهر کنار هم نشانده ام را مرور می کنم

 

و دوباره فراموشی نام تو را از یادم می برد.

نامی که همین چند دقیقه پیش به هزار اندیشه به خاطر آورده بودم.

اما تو مرا خوب می شناسی.

خوب!

چرا که از یک نقطه تاریخ ببعد جز نام تو هیچ نامی را نبرده ام.....!

 

باشد که آنروز ساعتم را در دست بگیری و برای آرامش روحم چند خط شاملو بخوانی و لبخند کوچکی حواله روحم کنی که گمانت است سال ها پیش باید مرده باشم...

 

 

 1398.09.27

انتخاب

می دونید انتخاب چیه ؟

یک کلمه بین خواستن و نخواستن!

بین بودن و نبودن ....!

بین چی شدن یا نشدن !

 

خیلی کلام زهرآلودی و انسان های موفق و ناموفق فقط و فقط در این لجظه(انتخاب کردن) درست تصمیم گرفتن.

حتی آدم های خوشحال و ناراحت هم همینطور تصمیم درست در لجظه انتخاب کردن صحیح اتخاذ کردن.

 

پس برای این که بدونی فردا چی واست اهمیت داره باید انتخاب کنی و درست و در مسیر هدفت انتخاب کنی ...

 

"هدف"

مقوله دوم میشه هدف : بمعنی جایی که می خواهی در زمان مشخصی اونجا باشی .

اشکال نداره کمی دیر یا زود برسی. اما میل به رسیدن انتخاب مسیر درست تضمین کننده رسیدن شماست حتی اگر هرگز نرسی.

 

دیدم خیلی ها انقدر اهداف بزرگی ترسیم می کنند که برای نرسیدن و فقط هموار کردن مسیر رسیدن به اون هدف توسط بقیه خون خودشون ریختن تا بعدی ها و بعدی ها بیان و به اون مسیر و اون آرمان بزرگ برسن.

مثل رزمنده هایی که یکی یکی از رو جنازه های دوستاشون رد میشدن و می پریدن رو مین تا بقیه بتونند از روی میدون مین رد شن.

 

مثل آدمهایی که سال 1378 1388 1396 1398 و .... کشته شدن و کشته شدن و کشته شدن .

 

من تا همین چند روز پیش گمان می کردم همه اشون بی دلیل مردن(نه که به اون آرمان شک داشته باشم ) اما وقتی به مفهوم هدف و انتخاب کمی بیشتر تامل کردم .

 

راهی جز این نیست.

 

پس منم به آرمان شون می پردازم 

پس منم به هدف اشون اطمینان می کنم و می خواهم که این استبداد دینی تموم شه.

 

 

نفس کشیدن تو این هوای سربی سنگین.

 

و سردردی که زیباست از بیست و چند ساعت "با هم بودن"

موزیک

سیگار

تو

من

شاملو

دست

رانندگی

صبحانه دو نفره

جاده

و رنگ تنت در زیر نور آبی آن چراغ بد رنگ

 

و بیست و چند ساعت فقط مال هم بودن

و چهار عدد سیگار که از این ببعد میشن فرشته های هیجان انگیز شانس من.

 

این دنیا

خدا "اگه وجود داشته باشه"

و هم کائنات دیگه به من هیچ بدهی ندارن.

 

ما بیست ساعت از عمرمون کم کردیم. و این بیست ساعت باید بیشترش کنیم تا مثل بنجامین باتن نوزاد و پاک از دنیا بریم.

 

 

بغض که می کنی می میرم

می خندی 

باز می میرم

نمی خندی باز می میرم ....

 

اما ندیدنت دیگر بغضی است

نبودن ات دیگر طاعونی است که شهری را در وجودم می کشد.

 

تاوان کدام گناه ناکرده را پس می دهیم من و تو؟

 

برو!

فقط بگو که خوبی و بعد برو..!

اما به حقیقت

 

 

 

 

به تاریخ همون موقع که از شاملو بر می گشتیم 

مثلا

مثلا ببوسمت

 

بعد بنویسم امروز جانم به لب رسید.

 

چند خط بغض کنم و چند خط سیگار دود کنم

چه فایده دارد وقتی ماهی از قلاب پریده است

شاید پیش خودت بگویی " هه همیشه در دریا ماهی هست"

اما ماهی بی طعمه و طمع نمی آید.

وقتی هم بیاید دیگر نباید برود.

 

می دانی حکایت تو و من حکایت گل رویده شده خوش رنگ و پر ادا و عشوه رویده بر سیاره شماره چند محل زندگی شازده کوچولوی معروف است.

شاید روزی بفهمم گل های مثل تو خیلی خیلی زیاد است. (که هرگز باور نمی کنم)

 

اما باز آن روز به خود نهیب می زنم که " گل من یگانه است، بی همتاست، چون فقط تویی و تو و من ...

 

11.06.2019

دروغ نگفتم اگه بگم اصلا باورم نمیشه 20 سال گذشته باشه

 

بیست سال!!

شوخی نیست، بیست سال گذشتن

 

ولی تقویم و اعداد هیچوقت دروغ و حس و حال و هیچ کوفتی حالیشون نیست

بیست سال گذشت از یکهفته دلهره...

یک عمر حسرت

چند سال ممنوع تحصیل شدن

ساعت های که روحمون خراش برداشت

بیست سال از شکافتن روحم گذشت

اما هنوز باور نکردم که باید بکشی تا کشته نشی.

 

یادتون بخیر بچه ها

احسان، امید، میلاد، مارال، نسیم، نغمه

 

18 تیر 1398

18 تیر 1378

ترنج من

در زندگی زخم هایست که مرگ در مقابلشان عیش و عشرتی است طولانی ...

 

گاهی کار و گاه تفریح و گاه هر چیز دیگر اما تو ، آنجا نشسته ای درست در گوشه قلبم

آنجا که ابر دوست داشتن های دلم  دائم می بارد.

نشسته ای بر صندلی قرمز پست مدرنیزه شده قبلم و با لباس گلدار بلندت .

 

پایت را بر پای دیگرت انداخته ای و عمیق نگاه ام می کنی

نسیم می وزد و موهایت در باد تکان می خورد و پایین لباست تکان می خورد و قبلم تکان می خورد.

 

راه می روی

و ناگاه می ایستی و به دریچه آئورت تکیه می دهی ، همانگونه که آن روز بیرون کافه به سکوی اش تکیه داده بودی و مانتو مشکی کوتاهت تکان می خورد.

و نگاهت تا پیش خدا رفت آنجا که مامان ایستاده بود.

 

شعر می خوانی و من ترکی را از بر میشوم

کتاب می خوانی و من نویسنده همه کتاب ها میشوم

دوستم می داری و من می میرم

نگاهم می کنی و باز زنده میشوم!

 

دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت... که می خواهمت و این سخت ترین کار دوست داشتن است.

 

تو را من دوست ترت می دارم.

ای دوست شراب آلود من

مرنجانم دلت را

آری ، شوربختانه گاهی دستی بالا می رود و صورتی سرخ می شود

 

کلامی ساطع می شود و قلبی می شکند

نگاهی دورها را می نگرد و چشمی دیگر، تر میشود.

 

این تمدنی است که بشر به آن خو کرده باشد.

مخصوصا گاهی این حرف ها و نگاه  ها و خشونت ها از طریق کلمات بی روح در خطوط نامتوازن عصر تهجر نیز که جا به جا شوند دیگر بر کلاغ های چهل تا چهل تا نیز می افزاید.

 

محبوب من اینجا تهران است .

شهری که من و تو " ما " در ان چون گرفتاران اسیر در بند هم افتاده و از خلا هر نگارین کلاممان قلبی می شکند.

محبوب من روزگار من، بی تو نمی گذرد همچون ساعتی که کوکش به ماه ها قبل است.

بهت زده و حیران نگاه می کنم

نگاهم می کنند و هیچ معلوم نیست در کجای شب رها شده باشم .

نه تیک و تاکی

نه رقص عقربه ایی

 

بسان همین وطن که با چنین چنین کردنی زمانش را به 1400 سال پیش بازگردانداند و رهایش کردند، تنها می نگرد

تنها به تماشا نشسته است .

 

وااای از روزگاری که من دستت را در دست ندارم

واااای از من که نبودت اینگه می آزاردم

و

واااای بر من که آنگونه آزردمت.

 

م.الف.کلاغ

10.مرداد.1397

ایکاش زمان انقدر بی رحم و لامروت نبود، تا من اینچنین تو را از ویترین دست نیافتن ها بتماشا ننشینم.

انقدر زود گذر نبود تا تمامت تباهی انسان امروز را در فراغمان جستجوگری نکنم.

می شد ایکاش زمان به تارک هذیان این بشر در خود مرده باز می گشت... بروز اول دیدار تا تقلای آیدایی شاملو را با تو دیگرگونه درمیان می نهادم. و تو در دست های من مرغکان دریایی سیر دلی را می دیدی که توان پرواز دارند و تو را هم با خود به انتهای آسمان می برند.

تو چای می ریختی، من شعر میشدم. 

تو جامه می پوشیدی ، من شعر میشدم.

تو ناز میشدی، من شعر میشدم.

تو گل می کاشتی من شعر میشدم و از آن پس من شعر میشدم در حضور تو و بی حضور تو نوحه یی در خور سالها فغان.

سیب شعرم را به دو نیم  تقسیم می کردم، نیمی برای تو با مهر و موم تو

نیمی برای انسان تا دیگر در خود نمیرد. دیگر سایه ابتذال را بر دوش مکشد و دیگر ظلم را یارای ایستادگی در برابر انسان را نیابد.

چوبش را خلال می کردم تا نان و رطب صبحگاه را که در آغوشت شیره جان کرده ام از لای دندان ها تهی کنم.

و تخم های اش را می کاشتم آن سیب آسمانی را از برای فرزندانمان تا قاتق عشق کنند در آن هنگام که ارواح ما در آسمان دیگر بار مناجات یکدگر را می کنند.

دیری است که از خواب بر نخواسته ام

ایکاش زمان یکبار دیگر امانمان می داد.

تنها یکبار

11 تیر 1397

دیدارت آخرین سوسوی چراغم بود

موی پریشان

می خواهم موهایت را پریشان کنم

برهم بریزمشان هر کدامشان را لمس کنم در لابه لای انگشتانم.

با هر کدام صحبتی باشد از انگشت و باد و زلف...

 

 

در خانه ای زیبا و تاریک. که تنها نورش حضور پستان های نیمه عریان تو باشد.

 

با تکه یخی در دست هر وجب از اندام تو را به قطب جنوب ببرم و در ناله های تن آزردگیت زیبا ترین موسیقیای تنت را نغمه جانان خویش کنم.

 

با دو گیلاس شراب سرخ که سرهایمان را گرم می کند.

لبانمان را گس 

و هر ناله ات سودایی است از اصابت لبانم بر لبانت یا لب من بر اندامت

و چشمانت در مکدر پریشانی زلف تو چونان یاقوت درخشانی بستر مان را گرتنبهاتر از عیش و عشرت می کندِ...

 

پس از آن طوفان ها

می نشینم و یک دل سیر تماشایت می کنم محبوب من

و رج به رج اندامت را در انعکاس نور پستان هایت به تاریخ حافظه ام می سپارم و موهایت را می بافم تا بر شانه ات همچو موجی سیاه پستان راستت را بپوشاند و دستانت انتهایش را نوازش کند.

 

تو می خندی و با هر خنده ات این منم که دل ضعفه می رود

می خندد

می گرید

و در انتها می میرم!

 

پ.ن: برای یادگاری تمامی این سال ها

WAR and Attack

سلام

روز خوش ای ناخوشی مستمر زمین

ای صلیب بر دوش هرگز مصلوب نشده

 

یا بگو تا مصلوبت کنند یا صلیب سنگین را از شانه های نهیف به زیر بینداز و پاهای خسته ات را بر آن بگزار و بالا برو ااز صلیبی که برای خیلی ها حرمت دارد.

حرمت ها را بشکن .

از صلیب اشان بالا برو و فریاد بزن.

نام جلاله را فریاد بزن

یکسره "مادر" را بخوان، یکسره به هزار زبان در فریادی که قظع نمی شود. فقط یک کلام را مز  مزه کن و بگو "مادر"

 

که از روز وداعش تا کنون هیچ گاه بر لبانت خنده ندیدم

خنده ای که بشکفاند لبانت را و زنده کند مرا....

که از روز وداعش تو چون پیر زنی مبهوت مانده در دره ای به مرگ خوابیده ای

 

تو را هرگز خوشحال ندیده ام.

 

سکوت نکن که سکوت  تو همه شکستی است که از خود می خوری

این حرامی را تف کن و نعره بزن...

 

که اگر مرگ حق من است!

اگر توالی این روزمرگی سهم من است!

پس من! شمایگان مسبب آن را نیز در آرامش دروغینتان تنها نمی گزارم .

 

آنگاه لبان مادرت را ببوس و بزندگی بازگرد

 

با شمشیر و زرهی که او به دستانت داده است رنگ شکست را هرگز نخواهی چشید.

 

پ ن: کاشکی بخوانیش

پ ن: چه ترش تلخی در زندگی ات جاری که حتی کامنت ها رو هم بستی.

پ ن: ترش تلخی: قهوه ایی که از شدت تلخی به ترشی می زنه.

 

- دوست من قهوه جوش من همیشه آماده است.

........................ تلخ و شیرین و گرم و سردش نوش جون.

سگ های هار

نمی دانم هایم را دیگر می دانم

گذشت، گذشته هایی که در من تویی بود و در تو منی نبود.

 

اینک من ایستاده، تنها در غباری که هر عیارش عطر تو را به رخ می کشد. و آرزو می کند که تو ای کاش در بهاری دلسپرده باشی تا شاید عطر مرا از یاد برده باشی.

 

گاه دلم برایت تنگ می شود و گاه به زور نامت را به یاد می آورم .

یاد زنی می افتم که موهای فر شاملو را شانه می کشید ، در آن هنگام که دیگر پایی نداشت (و تو را به یاد می آورم که هیچ گاه آیدای من نیودی، هیچ گاه الناز من نبودی، هیچ گاه به ناز من نبودی).

 

پس از وقتی، که در خواب از این شانه به آن شانه میشوم مردی در قاب عکس خالی متصور می شوم که می توانستم تمام زیبایی های جهان را بسارید با وقیح ترین جملات جهان، فارسی را به فرانسه شعر کنم.

انگلیسی را نفرین کند و تو را بر فراز هر کتاب از عشقی اهورایی داستان عاشقانه ای دگر بیاراید.

 

اما افسوس جهان ام اینست که من آن مرد شب بودم که همیشه دیر می رسید

همیشه .

 

تو ایساده ایی در بهاری که کسی برایت شعری نمی سراید ، اما موسیقی و رنگ ها به ناز می رقصندت

و من استاده بر کنامی که شعر هایم یکی یکی برای هیچ کس و هیچ کجا تف می شوند، خلت می شوند و در این ایستایی بی مکان و بی زمان ذره ذره زانو نشین تر از قبل بر زانو می میرم.

 

برای کسی که هیچ وقت از یاد نمی رود همچون تو ، خاطره ای است.

 

روز شاملو

نمی دونم چه قصه ایی هست بین من و تو

نه آزی نه نیاز

نه آرزوی نه محال

یک ساعت دیدنت و در کنارت بودن برام کافی ، درد بی درد

غم بی غم

 

احمق می شم

شرم نمی کنم و به اندازه خودم با تو راحتم

باش ای بودنی

باش...

برای بوتیماری خودم

سال ها پیش گمانم بود که عشق را یافته ام

در نامی که نام تو نبود

در نامی که نام هیچ کس نبود

و من از دره ایی سقوط کردم

که آن کوه با یاد تو نبود

خاطره ایی را یافتم!

ستاره ای را یافتم!

حتی فصلی را یافتم!

اما تمامی این یافتن ها در مقابل لحظه ای در دقیقه های آشناییمان پرواز زنبوری بود از گل هایی که زینتی بودند

بگذریم

چنان در جانم ریشه دوانده ای

چنان نوشته هایت در جانم ریشه دوانده اند

که عشق تو آزادی است

که عشق من برای تو آزادی است

چه بر خاک شاملو

چه جاده غمگین چالووس

چه در خانه پدری

چه بر کاناپه

چه از اینهمه دوری

دوستت می دارم

دوستت می دارم

هرچند می دانم آنجا که الان هستی

آنی نیست که می خواستی

 

چشم و ابرو مشکی من

رنگ ها بعد از تو

حرف ها پیش از تو

سو تفاهمی بود در من

که بر باد رفت./

آزادی در قلب من، همینگونه که هستی..../

 

31.تیر.1396

برای تو چگونه بنویسم

برای تو چگونه بنویسم
چگونه!
 که بودنت درمان هزار درد است و نبودت دروغی است که هرگز باورش نکرده ام،
نمی کنم!
تو در گمان من هستی و می شناسمت به قدمت تمام تاریخ،
آشنای دیرین منی هر چند، هرگز ندیده باشم ات، آشنای منی پیش از میلاد مسیح، شاید در هنگام مصلوب شدن اش نگاهمان در هم گره ی خورده است.
آشنای دیرین منی پیش از انفجار بزرگ شاید در ملکول های متراکم یخ در کنار هم زیسته ایم و تا به امروز جای خالی ات در نگاه من دردمندانه آز تو را می کشیده.
کاش بودی، هرچند هستی ....
هستی ، که نبود تو بسان خورشید در جان من زندگی است و بودنت را در قلب خویش به تپش های بی توقف ماننده است.

شهر شهر جهان را با تو گریسته ام
زیباترین سمفونی های جهان را با تو شنیده ام
و زیباترین مناظر را دست در دست تو دیده  
بر گرده تمام مظلومیت های جهان نشسته ام و رویای حضور تو در هر لحظه نیاز آزمند بند بند اندامم بوده است.
چه بنویسم ات که هر لغزش اندام تو شعری ننوشته است از من و هر باد که در گیسوی تو می رقصد ترانه ی است شادمانه از من که تلخی سیاهی گیسوی ات را به عزا نشسته ام

زیبای من بدرود جهان من با لبخند دروغین تو درودی است پر هیاهو.

هر جا بی نیازی از جهل، ناشناسی ات و با ناسپاسی دست هایت را رهانید بدان که دستان من اینسوی جهان هم که باشم با شکیبایی و دلهره منتظر گرمی دستی است که دست تو باشد
هر جا که قلب ات در تکاپو شد بدان که شانه ی مردانه هر چند سست در انتظار پوشانده شدن با موهای توست .
اینجایم، خوب نگاه کن، کنار تو
دوست دار تو و هر نغمه جانم تمنای حضور توست

چه دوری و نزدیکی محزونی است حضور تو وقتی که عطر تن ات اکسیژن در هواست

زیبای سال های دور، تو را من به هزار سال بوده که چشم انتظار نشسته ام

حتی پیش از آنکه چشمی داشته باشم.

م.الف.کلاغ
10 اسفند 1395

سووشون

گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی

 

سووشون اثر سیمین دانشور


سووشون اثر بی نظیر سیمین دانشور ، از نگاهی در کنار، از نگاه زنی که مثل بقیه زن های این مملکت تو پستو نبوده و مثل مردها هم وسط میدون نبود(زری) اما بود ،

سیمین دانشور یکی از الماس های واقعی نسل طلایی و بی نظیر ادبیات این آب و خاک نسلی  متشکل از شاملو ها و اخوان ها فریدون آدمیت، احمد محمود، فروغ و .... اما انتقاد اصلی من به این اثر همیشه جاویدان استفاده از نماد های مذهبی برای سوگواری یوسف است، اما با توجه به جدا نشدنی بودن این نماد ها از فرهنگ عامه و احتمالا مشاوره های جلال قابل اغماض هستش. به هر حال به کسایی که نخواندن این کتاب توصیه می کنم این سیصد صفحه از دست ندهید.

م.الف.کلاغ

هنوز خودمم

اگر این دنیا ، دنیای شماست

من که سال هاست استعفای ام را برایش نوشته ام

دنیایتان دیدنی ها زیاد دارد، بیش از طاقت چشم های ضعیف من،

بوییدن ی زیاد دارد که در تاب تحمل استنشاق من نبوده و نیست، که به زیادی ادکلن های از دید شما گران قیمت ام روز هاست دستبرد نزده ام ، همینقدر که بوی بد اندامم از تیره آدمیان بیرون ام نبرد نگاه و لبخند تلخ ام کفاف کم شماره کردن اشان را می دهد. دنیایتان زیباست و رنگ رنگی اما برای من سیاه و سفید بین تفاوتی در نگاه و لبخند ام ایجاد نمی کند، پر از بو ، رنگ، صدا و لبخند هایی که هیچگاه حقیقت را در بر نمی گیرد، 

من باز می گردم به غار به بدوی ترین بوسه ها( از یغما) اما بوسیده شونده ایی در کار نیست، چرا که جهان شما حوض نقاشی کنجشکک آشی مشی سنتی ماست که در ترانه ی شهیار جانی دوباره گرفت. هزار رنگ دارد و من تنها چند تایشان را بلدم( سفید، سیاه، سبز، قرمز، آبی، زرد) و من تنها سیاه و سپید تشخیص می دهم، رنگ ها برای شما که از بسیاری اش خسته نمی شوید، که هر دم دمادم به گونه ای نو زاده میشوید، چه جذابیتی دارد که من با مفهومش انقدر بیگانه ام،" آه من مفلوک کور رنگ" 

صبح ی اگر با خودت، تنها با خودت از خانه بیرون زدی به من زنگ بزن، من به این دنیا تعلق ندارم، نداشته ام خسته ام مانند ماری که از سوراخ اش بیرون کشیده شده و اینک در کوزه ایی به این سو و آن سو کشیده میشود، مار بی سم، مار...

من به دنیای خود می روم، دنیایی که پول ملاک انسانیت نیست، تلخ ترین حقیقت اش از مخروط شکسته مرد و پول ساخته نشده، دنیایی که در آن موزیک سنتی و راک تفاوت اش در این است که یکی را باخورشيد می شنوی و دیگری را با طوفان شب، 

به دنیای خود و خویشتن می جهم و دیگر نقش هیچ مار بی خط و خال ی را بازی نمی کنم دنیای کوچک کتاب ها و موزیک هایی که در جهان خوش رنگ شمایگان یک به یک نکست میشود، زیستن در کنار انسان های خسته از کار در مترو، عصبی از بی پولی، درگیر و گرفتار را از شما الکی خوش های خوش پوش خوش بو دوست تر می دارم، دنیای من این است نگاه و لبخند به اینان ، خستگان امیدوار، ترجیح می دهم (گره گوار کافکا باشم تا تک تک معشوقه های مادام بوواری) دوست دارم سیاهی لشکر یکی از فیلم های وودی آلن باشم تا نقش اول فیلم های هالیوودی ، خود را از سیرت من جدا کنید مبادا روزی روزگاری شما هم در باتلاق تلاقی دنیای بورژوازی امروز تان و دنیای بزرگ کوچکی های من گیر بیفتید،

دنیای ام از این پس پیاده است و مترو، بی پولی در کیف شاید سفر کنم اما بی کتاب هایم به گورستان تاریک دستمال ها جلوی بینی هم نخواهم رفت، از این پس تنها تنها به قدر کفایت کار می کنم و مابقی را زندگی می کنم نه پز ، طلای ناب من زیستن من است در کنار انسان های که نمی شناسمشان نمی شناسنم، بی هیچ خدایی ،  بی هیچ انسان خدایی.

 

12 بهمن 1394

م.الف.کلاغ

 

 

. برای بار چندم هندزفری تو گوشم گذاشتم و مردی و جلوی چشم ام تصور کردم 

مردی با چشم های سیاه و گیرا، صورتی گرد و کمی ریش

کسی که تو نه سالگی ساز دست می گیره و زود مفهوم انسان درک کرد

 

مردی شبیه شاملو

شبیه لورکا و ایگناسیو ی مبارک زادش

مردی شبیه پرنده ای گرمسیری در قطب با چشم های غمگین

مردی شبیه فرهاد

 

درست وسط میدون تقسیم ایستاده بود 

دوست داشت بشین  و چایی کوچکی بخوره اما کلمه ای هست که همیشه نیم خیز نگهش می داشت "انسان"

 

احمد کایا،

می تونم بجای تو هزار سال خیابون استقلال بالا پایین کنم دور میدون تکسیم بگردم تو هر جاش بایستم چای بنوشم بدون اینکه چشم از سنگ فرش هایی که جای قدم های تو رو نداره بردارم

 

و زمزمه کنم:

siz benim neden yandigimi nerden bilajaksiniz

سیز بَنیم نَدَن یاندیقیمی، نَردِن بیله جه کسینیز؟

 

م.الف.کلاغ

12 آبان 1394

زوال کلنل

کلنل اثر محمود دولت آبادی

 

یکی از دو کتابی که اگه نمی خواندمش و می مردم زندگی ام پشیزی نمی ارزید

خیلی بد آدم کتاب ممنوعه بخونه کتابی که هیچ وقت مجوز نمی گیره

 

پر از حرف هایی که نسل سوم و بعد از اون هیچی ازش نمی دونن

مگر به لطف قلم عباس معروفی و همین دولت آبادی بزرگ.

هیچی توش نیست که قابل گفتن باشه همه چیز همونطور که نباید باشه است

همونطور که کاش نبود اما هست یا شد.

هم در فقط رو یه پاشنه چرخید و مرغ یه پا داشت.

اصلا همه ضرب المثل ها یه هو چپه شد .

نه اینکه نویسنده بخواهد؟

نه! اون واقع گرا تر از همه ضرب المثل هاست.

به هر حال اگه روزی خواستید بخوانید اش حتما سیگار و آب به مقدار کافی دم دستتون باشه .... م.الف.کلاغ

هفده.بهمن.1393

 

 

سایه

 

سایه-

 

سایه ایی هستم

در انعکاس اندامم، تا کنتراست جهانی را حفظ کنم

جهانی، که خودِ تعفن است.

 

پس ایستاده ام

تا در نگرانی خود

جهان را بنگرم، تا کنتراست اش حفظ شود.

 

م.الف.کلاغ

آبان 1393

 

 

 

در مجال اندیشه ها


برای ژوبین( Zhubyn Zhon ) و تمام عکس های تک نفره اش

در مجال اندیشه ها-

در مجال اندیشه، مرگ ظاعونی است
زیستن ، طاعونی است

آن هنگام که برای انسان ها زنده ایی
و انسان ها می خشکانندت
تا از ساقه های خشکت دوزخی برای اندیشه هایت بنا کنند
می سوزانندت تا به سنت هاشان گزندی نزنی
و از یاد می برندت
زیرا که در مسیر ایشان قدم از قدم برنداشته ایی
پس گزیری جز مرگ از زندگی نبرده ایم
به یاد هم سپرده نمی شویم
تنهایی مکافاتی است که از همگان می بریم

تنها
چون باد

م.الف.کلاغ