برای تو چگونه بنویسم
برای تو چگونه بنویسم
چگونه!
که بودنت درمان هزار درد است و نبودت دروغی است که هرگز باورش نکرده ام،
نمی کنم!
تو در گمان من هستی و می شناسمت به قدمت تمام تاریخ،
آشنای دیرین منی هر چند، هرگز ندیده باشم ات، آشنای منی پیش از میلاد مسیح، شاید در هنگام مصلوب شدن اش نگاهمان در هم گره ی خورده است.
آشنای دیرین منی پیش از انفجار بزرگ شاید در ملکول های متراکم یخ در کنار هم زیسته ایم و تا به امروز جای خالی ات در نگاه من دردمندانه آز تو را می کشیده.
کاش بودی، هرچند هستی ....
هستی ، که نبود تو بسان خورشید در جان من زندگی است و بودنت را در قلب خویش به تپش های بی توقف ماننده است.
شهر شهر جهان را با تو گریسته ام
زیباترین سمفونی های جهان را با تو شنیده ام
و زیباترین مناظر را دست در دست تو دیده
بر گرده تمام مظلومیت های جهان نشسته ام و رویای حضور تو در هر لحظه نیاز آزمند بند بند اندامم بوده است.
چه بنویسم ات که هر لغزش اندام تو شعری ننوشته است از من و هر باد که در گیسوی تو می رقصد ترانه ی است شادمانه از من که تلخی سیاهی گیسوی ات را به عزا نشسته ام
زیبای من بدرود جهان من با لبخند دروغین تو درودی است پر هیاهو.
هر جا بی نیازی از جهل، ناشناسی ات و با ناسپاسی دست هایت را رهانید بدان که دستان من اینسوی جهان هم که باشم با شکیبایی و دلهره منتظر گرمی دستی است که دست تو باشد
هر جا که قلب ات در تکاپو شد بدان که شانه ی مردانه هر چند سست در انتظار پوشانده شدن با موهای توست .
اینجایم، خوب نگاه کن، کنار تو
دوست دار تو و هر نغمه جانم تمنای حضور توست
چگونه!
که بودنت درمان هزار درد است و نبودت دروغی است که هرگز باورش نکرده ام،
نمی کنم!
تو در گمان من هستی و می شناسمت به قدمت تمام تاریخ،
آشنای دیرین منی هر چند، هرگز ندیده باشم ات، آشنای منی پیش از میلاد مسیح، شاید در هنگام مصلوب شدن اش نگاهمان در هم گره ی خورده است.
آشنای دیرین منی پیش از انفجار بزرگ شاید در ملکول های متراکم یخ در کنار هم زیسته ایم و تا به امروز جای خالی ات در نگاه من دردمندانه آز تو را می کشیده.
کاش بودی، هرچند هستی ....
هستی ، که نبود تو بسان خورشید در جان من زندگی است و بودنت را در قلب خویش به تپش های بی توقف ماننده است.
شهر شهر جهان را با تو گریسته ام
زیباترین سمفونی های جهان را با تو شنیده ام
و زیباترین مناظر را دست در دست تو دیده
بر گرده تمام مظلومیت های جهان نشسته ام و رویای حضور تو در هر لحظه نیاز آزمند بند بند اندامم بوده است.
چه بنویسم ات که هر لغزش اندام تو شعری ننوشته است از من و هر باد که در گیسوی تو می رقصد ترانه ی است شادمانه از من که تلخی سیاهی گیسوی ات را به عزا نشسته ام
زیبای من بدرود جهان من با لبخند دروغین تو درودی است پر هیاهو.
هر جا بی نیازی از جهل، ناشناسی ات و با ناسپاسی دست هایت را رهانید بدان که دستان من اینسوی جهان هم که باشم با شکیبایی و دلهره منتظر گرمی دستی است که دست تو باشد
هر جا که قلب ات در تکاپو شد بدان که شانه ی مردانه هر چند سست در انتظار پوشانده شدن با موهای توست .
اینجایم، خوب نگاه کن، کنار تو
دوست دار تو و هر نغمه جانم تمنای حضور توست
چه دوری و نزدیکی محزونی است حضور تو وقتی که عطر تن ات اکسیژن در هواست
زیبای سال های دور، تو را من به هزار سال بوده که چشم انتظار نشسته ام
حتی پیش از آنکه چشمی داشته باشم.
م.الف.کلاغ
10 اسفند 1395
+ نوشته شده در یازدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 10 توسط Kalagh
|
من برای روسبیان و برهنه گان