تحلیل و نقدی کوتاه بر مسخ اثر کافکا(ترجمه صادق هدایت)

-   می خواستم برای یادداشت هایی که بر کتاب ها می گذارم وبلاگ دیگه ایی راه اندازی کنم اما از پس همین هم به زور بر اومدم!

-   لطفا قبل از خواندن این نقد هشتاد صفحه داستان مسخ اثر فرانتس کافکا را بخونید!



 

داستان مسخ جز آثار کافکایی کافکاست ، بنوعی کسی که فقط چند مقاله در مورد نحوه نگرش فرانتس کافکا به زندگی را مورد مطالعه قرار داده باشد هم با خواندن مسخ بدون شک می تواند نویستده را حدس بزند.

نمود نخست یا اولین نکته ایی که ذهن خواننده رو از ابتدا تا اواخر داستان درگیر خودش می کنه همون موضوع اصلی این داستانِ که خیلی ساده و بدون اینکه نویسنده بخواهد سر نخی به خواننده برای پی بردن به اسرار این واقعه بده شروع می شه  اتفاقی که تا اواسط داستان خواننده در انتظار برخواستن گره گوار(شخصیت اصلی داستان) از کابوس وحشتناکی که توش گرفتار شده است. گره محکمی که در بند اول داستان به آمیزش حقایق تلخ زندگی و خیالات به هم، شروع یک داستان بی نظیرُ رقم می زنه.

نکته های بسیار ظریف که یه مسخ منجر می شه (اثری شگرف) ، اینِ که خود گره گوار هم قبول نداره ، یا نمی خواهد قبول کنه که تبدیل به حشره بزرگی شده و همینطور پرداختن به صدای مسخ شده! و مشکلاتی که برای تطبیق انسان دیروز در کالبد حشره امروزیِ تطبیقی که هر چند به سختی اما خیلی سریع اتفاق می افته.

رنجش مشقت از فضای حاکم یه جامعه سخیف ، کار سخت و پر مشقت ، نوع بد روابط بین رییس و مروئسی و همکار ها در واقع زشتی های جامعه هم در سیاه نبشته های کافکا چیزیِ که به کرات تکرار می شه.

زندانی کردن شخصیت اصلی داستان بدست خودش در محلی که مسخ شده و ظریف بینی نگاه مملو از ریزه کاری ها به نحوه رفتار گره گوار نشان از این مسئله داره که نویسنده ساعت ها ، شاید روزها رفتار سوسک را تماشا کرده باشه اونو در موقعیت های مختلف قرار داده باشه و بعد حرکت های حشره در کالبد انسان به تصویر کشده شده باشه.

تشبیه ی که از شخصیت اصلی داستان نسبت به تعهد اون به خانواده مخصوصا خواهرش در ابتدای داستان و عکس اون تعهد از جانب خواهری که در اواخر داستان گره گوار جز سرباری که مایه ی مشقت پدر و مادرش نگاه خاصی میطلبه و البته پلی که این دو نقطه بوسیله خدمتی که خواهر در اواسط این داستان کوتاه به برادر بر باد رفتش می کنه ( بنوعی کسی که تا دیروز جور همه اعضا خانواده می کشیده امروز نا خواسته و نادانسته سربار همون خانواده شده) در حالی که زجر شنیدن و زجر حرف نزدن هم در تک تک یاخته هاش حس می شه!

نوسنده در این داستان بنوعی با امید های دست نیآفتنی و یاءس های حاضر در داستان بازی بی پایانی آغاز کرده ( کتک خوردن از پدر، آسوده شده از این همه رفت و آمد با ترن ، بردن اثاثه اطاق ، باز گذاشتن درب زندان یا همون اطاق و... ) که مانند همه داستان های کافکایی با مرگ به سرانجام می رسه!

اما براستی مسخ از چی؟

برای چی؟

از دست خانواده ی که همیشه حامی اونها بودی و بعد از بلایی که سر یگانه حامی و پشتوانشون اومد توانایی هاشون در مورد امرار معاش عملیاتی شد، و کمی بعد از اون اتفاق تو رو موجودی سربار می دونند! و نهایتا با مرگت به هر شکلی موافقت کردن!




ولادیمیر ناباکوف-منتقد و نویسنده ی نامدار روسی- درباره ی داستان کوتاه "مسخ"(بعضی ها اونو یه رمان کوتاه میدونن) گفته:

رساترین تعریفی که می توانیم از هنر به دست دهیم این است: زیبایی به اضافه ی دریغ.هرجا زیبایی هست دریغ هم هست, به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست:زیبایی همیشه می میرد.وقتی ماده بمیرد, رفتار هم می میرد,وقتی فر بمیرد, جهان هم می میرد. اگر کسی "مسخ" کافکا را چیزی بیش از یک خیالپردازی حشره شناسانه بداند به اوتبریک می گویم, چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.

 

ده سال گواهینامم داره تموم می شه و دیگه کم کم اجازه رانندگی ندارم !

اما من به وقتش ماشینو بر می دارم و جادرو کول می کنم و می رم!

اما وقتی قرارِ بزنم به دل شب و یه دل سیر تک تک ستاره های بی نور و کم فروغ گریه کنم دیگه راه نداره خودم اسیر گاز و ترمز و کلاج کنم

پاهام می ندازم تو یه جفت کفش واکس نخورده و دست هام مشت می کنم تو جیب شلوار (بعد از اینکه یه نخ سیگار روشن گذاشتم گوشه لبم)

هدفنی تو گوشم نیست آخه قرار نیست دل به هیچ شبهی بسپرم چه کتاب های صوتی و چه دکلمه و چه هر موسیقی شرم آوری (سنتی، راک ، متال ، رپ،

می خواهم امشبم رو به صدای خودم گوشم کنم

به صدای قدم هام که گاهی کند و گاهی تند می شن ، به صدای نفس هام وقتی لبم نصفه نیمه باز می شه تا دود سیگار بازدم کنه و خود سیگار اونور لبم حفظ کنه

به صدای پلک هام که جدیدا خیلی قیژ قیژ می کنند

اصلا می خواهم امشب گوش هامو خاموش کنم و خودم بزارم رو بی صدا(سایلنت) فقط به صدای درونم دل بدم و هی راه برم و پلک بزنم و کفر بگم و کفر بشنوفم و انقدر برم تا دیگه صدا و بی صدا فرقی برام نداشته باشه.

اصلا من عاشق این پیاده رفتن بی هدفِ بی هدفنم اگه یه جوب آبم باشه که گاهی یه بطری که تلق تلق تو آب صدا می ده رو فقط چند قدم دنبال کنم و تو دلم بهش فوش بدم که هی لعنتی چقدر ورجه وورجه می کنی، که دیگه خیلی حال میده !

اما کلا رفتن و دوست دارم چه بی هدف ، چه با هدف، نه واسه اینکه بری و بری  و غیب شی !

نه!

اصلا حکمت آفرینش همین که زمین گردِ چون می ری و غیبم می شی! اتفاقا!

اما یهوکی از این طرف پیدات می شه با یه عالم غبار راه که رو شونه هات نشسته و دست هیچ غریبه ایی نتونسته اینهمه گرد و غبار از رو سر و کولت پاک کنه .

چوب دستی ات کوتاه و فرسوده و  خسته است ، دور چشمای هر دو تونو چین و چروک گرفته اما برق چشا هنوز همون برق انگار یه از خدا بی خبری هر روز روغن جلا زده باشدشون.

 

از اونجا به بعدش که هر چی مرد سفر بودی،

هر چی کتاب و قصه از بر کرده باشی

دیگه اگه ناخدای کشتی هزار ساله همه اقیانوس ها هم باشی

دوباره چشات نفق می کنه و زبون لعنتی ات که خیلی زبون و خیلی اصطلاح گنده تر از دهنت و می فهمه کم می آره !

بر می گردی به 18 سالگی لعنتی ات ، درست سر سطر شروع بی خوابی های شبونه و شاعرانگی های روزانه ات.

جوون که نمی شی دوباره ولی اگه بخت یارت باشه و خدا نگهدارت ، دیگه از این پیرتر نمی شی.!

 

4 شهریور 1391