می بینمش ،

به سان مویی که در برابر چشمانم است و به دستانم، دست نمی دهد

می خواهمش

چنان گدایی عریان که در برابر تند باد و رگبار سرد زمستان ایستاده است و نمی داند که گرم است این باد، یا سرد

*

مبهوت راه می پیمایم

            با دلی که از شدت عطشِ دیدارش ، دائم بغض هایش را قورت می دهد

و به انتظاری تا هیچ وقتِ همیشه دل خوش!

*

مردِ من،

پدرم!

شاید ایستاده مرده ایی در این کرانِ بی کرانِ عریانیِ مشمئز شده از دروغ و گستاخی ،

اما هنوز نقطه ایی بر این خط پایان نکوهش ها و نوازش ها ، بدهکاریم

با قلمی ، بی جوهر و چشمانی که خشکیده اند در این سال های قحطی و عریانی!

توکل!

توکل بر ندانسته زیستن و ناخواسته گریستن !

            که نه اشکی و نه نوایی! بر گورهایی که از خاک انبان اند و تنها نگاهی می جویند و گاه شمعی !

و کلاغ ها گاه با قار قار های بی موقعشان این صراط مستقیم را به مبارزه می جویند

*

کاش می آمدی ،

دیگر برای نیآمدن و دلتنگی کمی دیر است

سنگینی تابوتت سال هاست بر شانه هایم حس می شود

و سردی خاکی که در برش خفته ایی

به خاک وابسته ام کرد!

   اردیبهشت 92