در مدرسه رفاه ارتشی بودم

در رکس تماشاچی بودم

در شصت و هفت جوانی سالخورده بودم

در هفتاد و هشت دانشجو بودم

روزنامه نگار بودم

قاتل زنجیره ای بودم در هفتاد و هشت و نویسندگی های همیشگی اش

در هشتاد و هشت مردم بودم

رای بودم

موازی صندوق

در نود و شش سلاح بودم ، که به رگبار می بستم خودم را!

در جنگ هشت ساله:

شهید بودم

جانباز بودم

مفقودالاثر شدم

در خرمشهر غواص بودم تا در کوی دانشگاه پرواز کنم

در کوی دانشگاه ریش تراش شدم تا از سربازی معاف شوم

و بعد سربازی سیلی خورده شدم در خطوط بی آر تی

در خاوران خشک، کاشته شدم!

تا در کهریزک جوانه زنم

در نود و هشت بنزین شدم

در آسمان، هواپیمای موشک خورده

در نود و هشت پدر بودم من

اسماعیل ری را مرده

مادر شدم من – مادران همگان این سال ها

مادری نفرین شده ام امروز ، که آسمان و زمین تاب شیون اش را ندارد

دانشجوی ام من امروز که از خواب برخواسته

زندانم من – محبوس کننده شرف

دانش آموزم من امروز – که از فردای با تویی هراسناکم و خشمگین

زن ام من امروز

گیسوی ام شعله میشود بر خرمن جانت

و در تشک کشتی نوید میشوم تا صدایم هراس انگیز ترین نوای دادخواهی شود

پویا می شوم در راه کرج

حدیث میشوم در تمام پیاده رو های شهر

نیکای ایرانم

به تاراج میدهم زیبایم را

به یغما میدهم نامم را

اما شما نخندید

مهابادم من! جوانرود سالخورده که در خون خود غلط می زنم

شب ها تهرانم ، اسیر یک توده ابر سیاه

در روز اما زنی هستم که بی روسری وحشتم را در نگاه مرگ جستجو می کنم

شنبه ها کردم

یکشتبه ها عربم

لرم من دوشنبه

سه شنبه ها فارس میشوم

چهارشنبه ها اما کلیمی و زرتشتی ام ، گاه گبر و گاه نسورم

پنجشنبه ها لائیک میشوم

اما جمعه ها ، جمعه ها من بلوچ میشوم – لباسی سفید به تن

دستی بسته به ستون نظامت

لب تشنه و چشم انتظار

فردا اما از آن من است

زیرا که چون تویی مرده است

و آسمان رنگ آبی اش را باز می شناسد.