روزی که نمی دانم کیستم و کجایم ، پیر و فرتوت درحال نزاری که شکسته و خسته بر صندلی، تنها!انتظار مرگ را می کشم .
تو را به یاد می آورم
پیر ، با موهای فر بلندی که کاملا برف کهنسالی نشسته است به رویشان!
و یگانه دخترم بهار لیوان آبی ولرم را به دستم می دهد با قرص هایی که همیشه از خوردنشان امتناع می کنم.
آن روز بیاد تو می افتم دوباره و دوباره و دوباره ......!
و درست در آن سوی کره خاکی !
تو هم که از همه نبردهای عمرت گاه پیروز و گاه مفلوک بسلامت گذشته ای با هیچ حسی باز مرا بیاد می آوری .
تمام خاطرات فراموش شده را ! و لپ تاپی طلب می کنی.
باز وبلاگ مرا باز می کنی و شروع به خوانش همه کلماتی که سال ها پیش اسیر نامت کرده ام میشوی...
بعید است اشکی جاری شود.
و من که در وبلاگ تو جز چند پست چیز دیگری ندارم .
کامنت هایت را مرور می کنم و تمام کلماتی که برایت سر به مهر کنار هم نشانده ام را مرور می کنم
و دوباره فراموشی نام تو را از یادم می برد.
نامی که همین چند دقیقه پیش به هزار اندیشه به خاطر آورده بودم.
اما تو مرا خوب می شناسی.
خوب!
چرا که از یک نقطه تاریخ ببعد جز نام تو هیچ نامی را نبرده ام.....!
باشد که آنروز ساعتم را در دست بگیری و برای آرامش روحم چند خط شاملو بخوانی و لبخند کوچکی حواله روحم کنی که گمانت است سال ها پیش باید مرده باشم...
1398.09.27
من برای روسبیان و برهنه گان