هنوز خودمم
من که سال هاست استعفای ام را برایش نوشته ام
دنیایتان دیدنی ها زیاد دارد، بیش از طاقت چشم های ضعیف من،
بوییدن ی زیاد دارد که در تاب تحمل استنشاق من نبوده و نیست، که به زیادی ادکلن های از دید شما گران قیمت ام روز هاست دستبرد نزده ام ، همینقدر که بوی بد اندامم از تیره آدمیان بیرون ام نبرد نگاه و لبخند تلخ ام کفاف کم شماره کردن اشان را می دهد. دنیایتان زیباست و رنگ رنگی اما برای من سیاه و سفید بین تفاوتی در نگاه و لبخند ام ایجاد نمی کند، پر از بو ، رنگ، صدا و لبخند هایی که هیچگاه حقیقت را در بر نمی گیرد،
من باز می گردم به غار به بدوی ترین بوسه ها( از یغما) اما بوسیده شونده ایی در کار نیست، چرا که جهان شما حوض نقاشی کنجشکک آشی مشی سنتی ماست که در ترانه ی شهیار جانی دوباره گرفت. هزار رنگ دارد و من تنها چند تایشان را بلدم( سفید، سیاه، سبز، قرمز، آبی، زرد) و من تنها سیاه و سپید تشخیص می دهم، رنگ ها برای شما که از بسیاری اش خسته نمی شوید، که هر دم دمادم به گونه ای نو زاده میشوید، چه جذابیتی دارد که من با مفهومش انقدر بیگانه ام،" آه من مفلوک کور رنگ"
صبح ی اگر با خودت، تنها با خودت از خانه بیرون زدی به من زنگ بزن، من به این دنیا تعلق ندارم، نداشته ام خسته ام مانند ماری که از سوراخ اش بیرون کشیده شده و اینک در کوزه ایی به این سو و آن سو کشیده میشود، مار بی سم، مار...
من به دنیای خود می روم، دنیایی که پول ملاک انسانیت نیست، تلخ ترین حقیقت اش از مخروط شکسته مرد و پول ساخته نشده، دنیایی که در آن موزیک سنتی و راک تفاوت اش در این است که یکی را باخورشيد می شنوی و دیگری را با طوفان شب،
به دنیای خود و خویشتن می جهم و دیگر نقش هیچ مار بی خط و خال ی را بازی نمی کنم دنیای کوچک کتاب ها و موزیک هایی که در جهان خوش رنگ شمایگان یک به یک نکست میشود، زیستن در کنار انسان های خسته از کار در مترو، عصبی از بی پولی، درگیر و گرفتار را از شما الکی خوش های خوش پوش خوش بو دوست تر می دارم، دنیای من این است نگاه و لبخند به اینان ، خستگان امیدوار، ترجیح می دهم (گره گوار کافکا باشم تا تک تک معشوقه های مادام بوواری) دوست دارم سیاهی لشکر یکی از فیلم های وودی آلن باشم تا نقش اول فیلم های هالیوودی ، خود را از سیرت من جدا کنید مبادا روزی روزگاری شما هم در باتلاق تلاقی دنیای بورژوازی امروز تان و دنیای بزرگ کوچکی های من گیر بیفتید،
دنیای ام از این پس پیاده است و مترو، بی پولی در کیف شاید سفر کنم اما بی کتاب هایم به گورستان تاریک دستمال ها جلوی بینی هم نخواهم رفت، از این پس تنها تنها به قدر کفایت کار می کنم و مابقی را زندگی می کنم نه پز ، طلای ناب من زیستن من است در کنار انسان های که نمی شناسمشان نمی شناسنم، بی هیچ خدایی ، بی هیچ انسان خدایی.
12 بهمن 1394
م.الف.کلاغ
من برای روسبیان و برهنه گان