ترنج من
در زندگی زخم هایست که مرگ در مقابلشان عیش و عشرتی است طولانی ...
گاهی کار و گاه تفریح و گاه هر چیز دیگر اما تو ، آنجا نشسته ای درست در گوشه قلبم
آنجا که ابر دوست داشتن های دلم دائم می بارد.
نشسته ای بر صندلی قرمز پست مدرنیزه شده قبلم و با لباس گلدار بلندت .
پایت را بر پای دیگرت انداخته ای و عمیق نگاه ام می کنی
نسیم می وزد و موهایت در باد تکان می خورد و پایین لباست تکان می خورد و قبلم تکان می خورد.
راه می روی
و ناگاه می ایستی و به دریچه آئورت تکیه می دهی ، همانگونه که آن روز بیرون کافه به سکوی اش تکیه داده بودی و مانتو مشکی کوتاهت تکان می خورد.
و نگاهت تا پیش خدا رفت آنجا که مامان ایستاده بود.
شعر می خوانی و من ترکی را از بر میشوم
کتاب می خوانی و من نویسنده همه کتاب ها میشوم
دوستم می داری و من می میرم
نگاهم می کنی و باز زنده میشوم!
دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت... که می خواهمت و این سخت ترین کار دوست داشتن است.
تو را من دوست ترت می دارم.
ای دوست شراب آلود من
من برای روسبیان و برهنه گان