موی پریشان
برهم بریزمشان هر کدامشان را لمس کنم در لابه لای انگشتانم.
با هر کدام صحبتی باشد از انگشت و باد و زلف...
در خانه ای زیبا و تاریک. که تنها نورش حضور پستان های نیمه عریان تو باشد.
با تکه یخی در دست هر وجب از اندام تو را به قطب جنوب ببرم و در ناله های تن آزردگیت زیبا ترین موسیقیای تنت را نغمه جانان خویش کنم.
با دو گیلاس شراب سرخ که سرهایمان را گرم می کند.
لبانمان را گس
و هر ناله ات سودایی است از اصابت لبانم بر لبانت یا لب من بر اندامت
و چشمانت در مکدر پریشانی زلف تو چونان یاقوت درخشانی بستر مان را گرتنبهاتر از عیش و عشرت می کندِ...
پس از آن طوفان ها
می نشینم و یک دل سیر تماشایت می کنم محبوب من
و رج به رج اندامت را در انعکاس نور پستان هایت به تاریخ حافظه ام می سپارم و موهایت را می بافم تا بر شانه ات همچو موجی سیاه پستان راستت را بپوشاند و دستانت انتهایش را نوازش کند.
تو می خندی و با هر خنده ات این منم که دل ضعفه می رود
می خندد
می گرید
و در انتها می میرم!
پ.ن: برای یادگاری تمامی این سال ها
من برای روسبیان و برهنه گان