این زمان و این مکان، اما امکان نیست!

تا وقتی لفظ ابعاد به گونه ای چیده میشود که ملکوتِ نشدن قرقره شود در گلوی هر شنونده و هر بیننده ای

پس برای چه به فکر تعقیب زمانیم؟

ماشین زمان هیاهوی چیست...!؟

 

شاید به واقع برخی گذشته ها بدرستی به هم تنیده شده که امروز به این راستایی زندگی "گُه واره" ناراستی است!

چه چیز باید دستکاری شود تا کدام تاریخ زمانِ سوگوار آدمی نباشد.

 

مرگ: که هر چه بود و هست ، می ماند

عشق: که تنها ملاقاتی را می طلبد و نگاهی و کلامی مابقی هوس است و شهواتی که هیچ.

اما استعاره هنر که بی عشق به انسان هر چه ساخته و سروده شده بی ارزش است و هر چه که با عشق آغازیده تلاطم هوش ربای دوست داشتن است.

 

پس نگران گذار زمان نباش.

زمانه تبهکار تر از همیشه با اسیران اش زمان و مکان و امکان به پیش می رود و ما تماشگران گاه با کف و سوت و گاه با اه و تف بدرقه اش می کنیم !

و به صلابه کشیده میشود آنکه عینک انسانیت بر چشم دارد و در قلب اش تاجی از عشق بسر.

همچون آن کودک یخ فروش

همچون دخترک کبریت فروش

و همچون آن کلاغ زشت گل فروش.

 

آری سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.