چقدر اذیت شدی تنهای صبور من بسان کوهی که تاوان برف را داده بسان عقابی که طوفان ها از سر گذرانده
کاش فرشته مراقب ات میشدم تا از این تند بادها بسلامت تر می گذشتی با چشمانی که هنوز برق اندلیب نگاهی خسته اما مصمم را راه می روند در نگاه من
خسته می رقصد پلک هایت اما هنوز منم که با آنها به پرواز در می آیند.
تو تپه بودی که کوه شدی
عقاب بودی که سیمرغ شدی و من مصلوب نگاهی بودم که هنوز برصلیب تنت دست و پا می زنم نگاه می کنم و از حال می روم
کبوتر آزادی را از تو می آموزد و اسپارتاکوس در کنار تو به رزم با جهانی به این سان خسته برخاسته است
تو حاجت همه احتیاج های منی تا در تو به خوابی در آرامش فرو روم.
و قلبت را نوازش کنم
+ نوشته شده در بیستم آذر ۱۴۰۰ ساعت 21 توسط Kalagh
|
من برای روسبیان و برهنه گان