امروز دوشنبه است

و بازهم خستگی است و مسافتی مرگ اندود

و دلخستگی از رازی که پهنای ديوانگی ام را شامل می شود

و نفرينی دوباره از فرياد ""من شعرم نمی آيد""

اين درد نيست!  فريادی است که به استغاثه می گويد ""نه""

و به هلاکت می رساند

عبور از پاييز را ميان دستانی

که دست بی رمق مرا از تو گرفت

تو به باد رفتی

و باد به خاک سجده کرد

 

و من هيچ شدم همچو هميشه زنگار

به ياد که مي آوريم ؟!؟



1388/6/8